رضا قليخان هدايت
1781
مجمع الفصحاء ( فارسي )
[ پرورى ] دايم سخاوت را همى فرزندوار * بىعدد بر وى هزينه كرده زر جعفرى اى مباركتر به فال از مشترى ديدار تو * زو مباركتر به فالى هم ازو عالىترى همچنان كايد ازو تأثير و هست او بر فلك * بر فلك هست از تو تأثير و تو با ما ايدرى بر يكى حالى تو و حال جهان گردد همى * خود به ذات خويش پندارى جهان ديگرى اينك آيين جهان گيرد همى ديگر نهاد * زان همىخواهند ياران خلعت شهريورى كرد بر پاى از زبرجد باز در گلزارها * كسروى ايوانها و قصرهاى قيصرى زير آن ايوانها گسترده شادروانها * از حرير لعلگون و آسمانگون عبقرى اندرون پيروزهگون ايوان به پيروزى و عيش * با نديمان و خردمندان سزد گر مى خورى از كف سنگيندل سيمين بر ياقوتلب * رخ چو كشميرى بت و بالا چو سرو كشمرى زان مى روشن كه بينى پيكر خويش اندر آن * چون ستانى از كف ساقى و لب به روى برى باز نشناسى ازين هر دو كدامين است حال * در يمين تست ساغر يا تو اندر ساغرى خواجه عميد در دادن صلهء حكيم لامعى تغافل ورزيده حكيم تهديدا اين قطعه گفته بوى فرستاده نزد خواجه سخنى چند فرستادم من * وندران چند سخن درد سرش دادم من بود ظنم كه شنيده است مگر خواجه عميد * فضل من خادم و هرروزه ورا يادم من چون غلام آمد و پرسيدم و گفتم كه چه كرد * خواجه با آن خط زيبا كه فرستادم من گفت نشناخت ترا خواجه و پرسيد ز من * ايستاد او ز تو در پرسش و استادم من گفتم اين بار نشانى به ازينش بدهم * كز كجا بودم و اينجا ز چه افتادم من منم آن لامعى شاعر كز من به مديح * هست شاد آنكه به سيم و زر ازو شادم من هست بكرآباد از گرگان جاى و وطنم * زان نكو شهر و از آن فرخ بنيادم من هست آباد و گرانمايه يكى كوى درو * وندران كوى گرانمايهء آبادم من جد من هست سماعيل و محمد پدرم * بوالحسن ابن سليمان را دامادم من مر مرا هست اسد طالع و از مادر خويش * روز آدينه به ماه رمضان زادم من سال عمرم نرسيده است به هفتاد هنوز * به دو پنج افزون از نيمهء هفتادم من